تبليغاتX
حرف های نیمه تموم
اگه دنبال چیزای نیمه تمومی بیا تو چون اینجا پره

این اتاق تاریک و نمور من که یه پنجره به بیرون داره.

این اتاق دنج من که تمامی خاطراتمو باش سهیم شدم.

این اتاق که تنها روشناییشو مدیون یه چراغ  که هر 5 دقیقه یه بار خاموش میشه!

این میزی که گوشه این اتاق پر از اندوه گذاشتم , این میزی که واسه نوشتن ساخته شده اما هرگز کسی چیزی روش ننوشته!

اون چیزایی که باید مینوشتم اما یه عمر تو دلم جمع کردمو دم نزدم!انگار که میز منو به نوشتن دعوت میکنه اما من هرگز جرات اجابتو نداشتم!

مامانم که هر روز صبح سراغم میادو با جمله ی "پاشو اتاقتو تمیز کن" بیدارم میکنه.

این کابوسهایی که حتی یه لحظه دست از سرم بر نمیدارن .

.....

.........

..................

...........................

از همه ی اینا بدم میاد!   حالم به هم میخوره!    متنفرم!   نمیتونم تحمل کنم!

مگه من از این دنیا چی میخوام؟

مگه من از زندگیم چی میخوام؟  که هیچ کس نمیتونه بهم هدیش کنه؟

مگه همه ی ما از این زندگی مزخرف چه خواسنه ای داریم که هرگز بهمون نداده و نمیده!

نه ما هیچی از زندگی نمیخوایم ! دنیا فقط جای آدمای کثیفو زیاده خواه نه منو تو ! شاید ما به اشتباه رو زمین پا گداشتیم! شاید ما هم باید زمینی بشیم! شاید منو تو هم باید زیاده خواه بشیم!

نظر تو چیه؟؟؟

+ نوشته شده در  Mon 10 Dec 2007ساعت 4:9 PM  توسط شاهکار  | 

زیبایی حقیقی نایاب و دور از دسترس است.

حقیقت زیبا ,

 دست یافتنی نیست بلکه خودش می یابد

 و با خودش میبرد.

حقیقت فرّار است

وهرگز در یک جا باقی نمی ماند.

اگر برای دمی هم او را ببینی و تجربه اش کنی

, این به تمام زندگی می ارزد

و ارزش مردن را دارد.

بعد از دیدن زیبایی حقیقی ,

 بدون آن زیستن , زندگی نیست

وپس از دیدن آن زیبایی 

 مردن 

 مردن نیست!

+ نوشته شده در  Sat 22 Sep 2007ساعت 6:46 PM  توسط شاهکار  | 

اگه یه روز رفتی

و

دیگه بر نگشتی

بهت قول نمیدم

که

منتظرت بمونم

اما

از تو میخوام

وقتی اومدی

یه شاخه گل

رو قبرم بزاری.

 

+ نوشته شده در  Wed 5 Sep 2007ساعت 0:51 AM  توسط شاهکار  | 

این روزها خیلی سریع از جلوی چشمانم میگذرد,انگار که کسی ساعت زمان را به جلو میکشد و نمیگذارد گذر زمان را حس کنم.

هر روز که از خواب بیدار میشیم بعد از خمیازه کشیدن فک میکنیم امروز یه روزه جدیده اما وقتی چند ساعت از روز که میگذره تازه میفهمیم این روزا هیچ فرقی با هم ندارن,اتفاقات عینه نواری که از نو گذاشته باشن پشت سر هم تکرار میشه .

هر روز با خودم فک میکنم من احساسات دارم اما کمی بعد میگم: نه ندارم!!!!! بعدش میفهمم یه کم تنفر تو وجودم دارم که گذاشتم واسه روز مبادا!اما این روزه مبادا کی میاد شرط میبندم خداهم نمیدونه!

شاید امروز یه روزه خاصه, یه کم که فک میکنم میفهمم امروز همون روز مباداست که تو تقویمم علامت زده بودم!اما من اصلا تقویم نداشتم.

در روز مبادا احساس میکنم باید متفاوت باشم,باید بچه ی خوب مامان بودنو کنار بزارم ,  میپرسی چرا؟ چون تو این روز من اونی نیستم که نشون میدم , من لون کسی هستم که سالها پشت یه نقاب قایم شدم , پشت یه نقاب سفید!یه صورتک بی جنسیت!یه صورتک که منو برتر از یه آدم نشون میده! یه موجود غریب! یه موجود سرشار از هوس های پنهان.

این هوس ها هستند که اورا میرانند , زتدگی با این نقاب یعنی هوس ! تو دنیایی که همه آدم ها این نقابو به صورت دارند یاغ و گل . سبزه معنایی ندارد , همه از بوی گل گریزانند , رنگ سبز سبزه ها آزار دهنده به نظر میرسه !

در این شهر هزاران خونه وجود داره که  همه شبیه هم دیوارای سیاهو سقف های بلندو سفید تند دارن!این خونه ها در ندارن چون بنیاد این شهر بر پایه ی نیرنگ و دروغ بنا شده و ممکنه که گفته ها از لای در به بیرون نفوذ کنه! تو این شهر همه دروغ میگن همه فریب میدن, تو این دنیا خبری از شجاعت, پاک دامنی, فروتنی, رشادت و از این چرندیات نیست.

این شهر جای دوری نیست , این شهر توی دل های ما نهفته شده!این شهر بس درو پیکر دل های ماست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

+ نوشته شده در  Tue 4 Sep 2007ساعت 1:0 AM  توسط شاهکار  | 

گاهی عاشق میشی اما نمیدمونی عاشق کی شدی!

گاهی ناراحتی اما نمیدونی از دست کی!

گاهی خوشحالی اما نمیدونی واسه چی!

گاهی احساس میکنی روحت از بدنت جدا شده اما نمیدونی چطور!

...

...

...

چرا ما اینقدر نادونیم؟

چرا با اینکه هیچی نمیدونیم اینقدر فخر میفروشیم؟

چرا درباره ی همه چیز تحقیق میکنم و میخوایم راجع به همه چیز بدونیم جز خودمون؟

ما فکر میکنیم خیلی خودمونو میشناسیم در حالی که اصلا خودمونو نمیشناسیم.

+ نوشته شده در  Mon 20 Aug 2007ساعت 10:58 PM  توسط شاهکار  | 

روزگاري بود که کودکي شب‌ها در خواب، یک پري آسماني را مي‌دید. پري زيبا رو او را نوازش مي‌کرد، او را در آغوش مي‌کشید و ساعت‌ها با او بازي مي‌کرد. پري غم‌هاي پسر را از دلش مي‌شست و به او شادي و مي‌داد. روزگار همین‌طور مي‌گذشت و پسر بزرگتر مي‌شد. تا اين‌که شبي پري به خواب او آمد. خم شد و او را بوسید و به او گفت که " دیگر نمي‌توانم زیاد با تو باشم، تو دیگر داري بزرگ مي‌شوي اما بعدا دوباره سراغت مي آیم... مي آیم و دوباره به تو شادي خواهم داد و باز در آغوشت خواهم کشید."

پسرک بزرگ و بالغ شد و پس از دبيرستان در رشته کامپيوتر اينجينرينگ مشغول تحصيل شد. بعد از فارغ التحصیلي از دانشگاه در شرکتي مشغول به کار شد و يک زندگي پر مشغله و پر درآمد را آغاز کرد. در اين مدت کم کم پري را فراموش کرد. سال‌ها رؤيايي نديد و چسبيد به واقعيت، زندگي برايش بي روح و خسته کننده شد و او تبديل شد به يک ماشين. اما يک شب که خسته و افسرده از سر کار برمي‌گشت، به خانه که رسيد و لباس هايش را در آورد، از اتاق خوابش صداي آواز آشنايي شنيد. صداي دلنشین پري، غرق شادي‌اش کرد. خوشحال و خندان به سمت اتاق شتافت و آنجا پري با لبخند بهشتي هميشگی‌اش از او استقبال کرد. اما اینبار چشمان پري فقط مهربان نبود، بلکه اين‌بار علاوه بر محبت، آکنده از عشق و شهوت بود...


" آه... سلام عزیز دل من، چه بزرگ شده‌اي، یادت هست آن روز که تو را به خدا سپردم قولي به تو دادم؟ امروز آمده‌ام که باز هم به تو آن شادي‌اي را بدهم که دوست داري. " بعد بلند شد و به طرف او آمد. صورتش را نوازش کرد، او را بوسيد و در آغوشش کشيد. با هم نشستند وساعت‌ها به تغزل مشغول بودند. اما در يک لحظه سکوت، ناگهان جوان به فکر فرو رفت؛ " من که در را قفل کرده بودم!. این زن از کجا وارد شده؟ از پنجره که وارد نشده است، چون حتي يک مرد هم نمي‌تواند از پنجره يک آپارتمان در طبقه بيستم وارد آن شود. " با خود فکر کرد که حتما دارد خواب مي‌بيند. اما اين زن، نوازش‌ها، آن بوسه... همه واقعي‌تر از آن بود که رؤيا باشد. براي اين‌که مطمئن شود به صورت خود سيلی آرامي زد. در اين لحظه ناگهان چشمان پري پر از آب شد و نگاه غضبناکي به مرد انداخت. " حالا ديگر مرا باور نمي‌کني؟ در تمام دوران کودکی ات حتی يک بار هم سعی نکردی از رؤيای من بيرون بيايي، اما حالا ديگر ديدار من آنقدر برايت بي ارزش شده که حاضري براي خلاصي از آن به خودت سيلي بزني... "

پسرک جواب داد " یک رؤيا هر چقدر هم که زيبا باشد، باز هم یک رؤيا است. "

" مي‌دانستم آنقدر در آن واقعیت بي معني غرق شده اي که مرا فراموش کرده‌اي. اما اميدوار بودم بتوان نجاتت داد، که تو با آن سيلی نا اميدم کردي. اين رؤيا، هر چه بود از واقعيت تو خيلی بهتر بود. اما افسوس که تو آن را باور نکردي و هرگز دوباره باور نخواهي کرد. برای همين هرگز پيش تو باز نخواهم گشت."

پري از جايش برخواست. پسر که تازه داشت مي‌فهمید چه بلايي سر خودش آورده گفت " مرا ببخش، مرا تنها مگذار... " اما پري از او رو برگرداند و به سمت در رفت. پسر به دنبال او دويد و دستش را کشيد. اما پري برگشت و محکم به او سيلي زد.

و پسر در اتاقش از خواب پريد. سر جایش نشست و زار زار گريه سر داد. و از آن پس هر شب که مي‌خواست بخوابد با چشمان خيس به بستر مي‌رفت و هر روز صبح با حسرت از خواب برمي‌خواست. اما پري هرگز برنگشت...

+ نوشته شده در  Fri 10 Aug 2007ساعت 2:41 AM  توسط شاهکار  | 

هر وقت دلم میگرفت میرفتم جلو اون پنجره اتاقم که به کوچه باز میشه مینشستم و آدمایی که از اونجا رد میشدنو نگاه میکردم بعد با خودم فکر میکردم که اونا چطور آدمایی هستن؟!خشن؟مهربون؟ صبور؟بی تفاوت مثه من؟..., به چی دارن فکر میکنن؟!به کرایه خونشون که عقب افتاده؟یا به دلایی که تا حالا شکونده؟...

اما چند شب بود که یکی از ته کوچه میومد ولی تا به دو راهی قبل از خونه ی ما میرسید یه نگاه بم مینداخت و تو کوچه کناری میپیچید ,یه جور نگام می کرد که انگار منو خیلی وقته میشناسه اما نمیدونم چرا هرگز جز چشماشو ندیدم .

چرا امشب نمیاد ؟ نکنه بام قهر کرده؟نکنه کاری کردم که ناراحت شده؟نکنه....

من چم شده؟ منی که هیچ وقت به حرف کسی اهمیت ندادد !منی که هیچ کس برام اهمیتی نداره حالا چی شده که یه غریبه واسم مهم شده؟!گور پدرش! اما نه نمیتونم ازش بگذرم , نمیتونم ناراحتیشو ببینم انگار بش وابسته شدم یه جور وابستگی شدید که زندگیمو بش پیوند داده.

یه هفته کارم این شده بود که پشت پنجره بشینمو منتظرش باشم ,پامو از کنار پنجره اونطرف نمیذاشتم از ترس اینکه شاید بیادو من از اون نگاه پر معنی که وقتی بم میفتاد انگار تمام دنیا رو بم داد ه بودن محروم بشم.

اونقدر منتظر واستادم تا یه شب دوباره اومد اما بدون اینکه نگاهم کنه رد شد.آخه چرا؟ چرا منو از اون نگاه محروم کرد؟ من شیفته اون نگاه بودم. شاید اون چشمای میشی رنگ که دیگه سو نداشت پنجره ای بود که رو به قلبش باز میشدو نمیتونست چیزیو پنهون کنه چن چشماش همه ی اسرار قلبشو لو میداد اما چه فایده اون که دیگه ...!

با خودم عهد کرده اگه دوباره از اینجا رد بشه برمو ازش بپرسم که چرا دیگه ارزشی واسش ندارم؟!

بالاخره انتظارم به پایان رسید تا از ته کوچه دیدمش بدو بدو به طرف کوچه دویدم اما همینکه منو دید اونم شروع به دویدن کرد چند کوچه دنبالش کردم تا به یه کوچه بن بست برخورد چشمامو بهش دوختم و بدونه اینکه حرفی بزنم ازش پرسیدم چرا دیگه شراغم نمیای؟ چرا دیگه نگاهم نمیکنی؟...؟

_چون دیگه نگات ساده و بی آلایش نیست ,از اون وقتی که نیرنگو تو چسمات خوندم از چشمات ترسیدم ,ترسیدم که رویا هام خراب بشه!

ناامید دستمو طرفش دراز کردم اول کمی تامل کرد اما نتونست دوام بیاره و اونم دستشو بالا آورد اما همینکه خواست دستمو بگیره توی سیاهی فرو رفت آره ! تو سیاهی سایه ی من.

آره اون غریبه نبود بخشی از وجودم بود! 

+ نوشته شده در  Mon 25 Jun 2007ساعت 2:14 PM  توسط شاهکار  | 

این چه دنیاییه؟ خیلی بیرحمیه من میخوام تو دنیایی زندگی کنم که اینقدر بیرحم نباشه

تا میای به یکی دل ببندی میره بعد با خودت میگی کاش نمیدیدمش اما بعد از یه مدت میگی کاش هیچ کسو نمیدیدم ای کاش تنها بودم اما حیف حیفو صد حیف...................

+ نوشته شده در  Sat 16 Jun 2007ساعت 11:8 AM  توسط شاهکار  | 

این جمله رو چون دوست دارم میزنم تو هم دوست داشته باشی احساس کنم اطرافم خالی نیست:

"از بزرگترین ستاره ی آسمان تا کوچکتریم ذره روی زمین دیر یا زود همه میمیرند.مرگ همه ی هستی هارا به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند ... ای مرگ!تو ار غم و اندوه زندگی کاسته آن را از دوش بر میداری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سروسامان میدهی، تو نوش داروی ماتمزدگی و نا امیدی میباشی ، تو مانند مادر مهربان هستی که بچه ی خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده ، نوازش می کند و می خواباند................"

+ نوشته شده در  Fri 8 Jun 2007ساعت 1:53 AM  توسط شاهکار  | 

به اون جایی رسیدیم که به سرم زد اینا آدم نیستن بعد از جام بلند شدمو به طرف حیاط دویدم اما حیاطمون خیلی فرق کرده بود دیگه خبری از درخت بید تو حیاطمون که ظهرها زیر سایش دراز میکشیدمو کتاب می خوندم نبود آخ که چه خاطراتی با این درخت داشتم وای چه اتفاقی داره میفته یکی داره همه ی دلبستگی هامو ازم میگیره! شاید میخواد بهم بگه به هیچی دل نبند؟!

دوباره به داخل برگشتم , چرا این جوری میشه؟ خونه بازم تغییر کرده بود مگه میشه؟ چرا چشمامو از هر چیزی بر میدارم اینقدر تغییر میکنه خونه کم کم مدرنیزه میشد و وسایلی واردش میشد که من حتی اسمشونم بلد نبودم دوان دوان از در خونه بیرون رفتم تغییرات خیابون دیگه واسم عادی بود. از این خیابون به بعدی رفتم یک لحظه سرم رو برگردوندم داشتم چی میدیدم؟؟؟ کوچه هم مثه خونه و اتاقم هر لحظه به جلو میرفت متوجه شدم که من مثله یه مسافر زمان شدم که بی اختیار تو زمان سفر میکنم تصمم گرفتم دیگه  اصلا جلو تر نرم اما باید چه کار میکردم ؟؟ نمیتونستم لحظه ای آرام بنشینم با خودم فکر کردم نکنه وقتی برمیگردم همه مرده باشند !چشمم به روزنامه های الکتونیکی افتاد خدای من سال 1523 بود یعنی من 2 قرن سفر کرده بودم باورش خیلی سخت بود اما چاره ای نداشتم سرگردان و بی هدف تو خیابونا قدم میزدم و اصلا برام مهم نبود که هر خیابونی که جلو تر میرم زمان به جلو میره .

یه احساسی از درون به من میگفت اونقدر برو جلو که آخر دنیا رو ببینی اما من میدونستم این دنیا تموم نمیشه هنوز آدم های زیادی بودند که باید وارد این دنیای لعنتی میشدنو گول میخوردن تنها کلمه ای که از ذهنم میگذره واژه ی آدمخوار است آره این دنیا عین یه موجود گرسنست که هرچی بیشتر میخوره گرسنه تر میشه اون حتی کم کم مرا هم داشت میبلعید .

از همه چیز دردآورتر شایدم بهتر این بود که نه مرا میدیدند ونه صدای منو میشنیدن اونقدر غرق در ابهامات بودم که وقتی به خودم آمدم این دنیا دیگه بویی از آن زمانی که من زندگی میکردم نداشت تو حالت تعجب از دور یه نور دیدم اون نور مثله این که یه آهنربا آهنو جذب کنه منو بی اختیار به طرف خودش میکشید بدو بدو بی توجه به زمان از کوچه هاو خیابون ها میگذشتم تا اینکه بالاخره تو یه کوچه ی بن بست گیرش انداختم اول ترسیدم بش دست بزنم اما دستمو به طرفش دراز کردم و داخلش شدم همه چیز اونجاسفید بود . تالاپ چشمامو باز کردم دیدم مامان با اون حالت همیشه طلب کارش بالای سرم واستاده و میگه نمیشنوی 2 ساعت صدات میکنم ؟؟

اه اه اه م می خوام برگردم اما هرچی چشمامو رو هم میذلرم فایده نداره ای خدا نذاشتی 2 روز راحت باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با خودم قرقر میکنم آخه تو که نمیخوای مارو خلاص کنی چرا منو نزدیکش میبریو بر میگردونی ؟ میخوای حرصمو در بیاری؟ همه مارو اذیت کردن تو هم بکن دیگه عادت کردم!

اگر چه اسمش کابوس بود اما من این کابوسو به زندگیه بوقیه خودمون ترجیح میدم.

+ نوشته شده در  Sun 3 Jun 2007ساعت 2:38 AM  توسط شاهکار  |